درخت مقدس
پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد
زمین می خشکد
زمان می ایستد
اسمان رنگ می بازد
تا ارواح دختران زنده به گور
دوباره پای ان درخت مقدس
گرداگرد هم ایند
وشب را
در شیشه ایی
گلوی کشدار هم ان قدر
بریزید
که صبح چون بومیان افریقایی
بر خلیج های خون گرفته ی زمین
بر قصند
پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد
تابوت های چوبین
بر شانه های اسکلت های این گورستان
به حرکت در می ایند
ودر انتهای صفوف استخوانی شان
کودکان بریده سر
بغض های گره خورده در گلو را
از عروق پاره پاره فواره می کشند
پاییز که پلک های سوخته اش را بردارد
نسلی از پا برهنه گان
کارتن خوابها
وگر سنه گان
به تولید علامت سوال می پردازند
وزیر تیر چراغ برق ها
بی شمار کسانی خوابید ه اند
که در حافظه کورشان
صدای پای هزارغریبه ثبت کرده اند
1فروردین86 عزیز کلهر
خداوندسرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر اینکه خودشان بخواهند
بیش ازسه دهه ازانقلاب ایران می گذرد این در حالی است که بعدازانقلاب هیچ قومی به اندازه ی قوم لربه جمهوری اسلامی خدمت بی مزد نکرد ازلرستان تاچهارمحال بختیاری،کهکیلویه وبویراحمدونیمی از ایلام وبخشی از خوزستان وهمدان وبسیاری ازلرهای تبعیدشده درزمان حکومت رضاخان درسراسرایران قوم بزرگ لر راشامل می شوندامابه راستی چه به به غیرازیک سری شعارکه مانندآوازدهل شنیدن از دورخوش است نصیب ماگشته اینکه به ظاهرقوم لر راشجاع وقدرتمندمی گویندامادرباطن متعصب وعقب افتاده می نامند.اینکه مردم لر راساده می گوینداما بدون تعارف بگوییم مارا احمق می دانند.آری مردوزن لرشجاع وغیرتمنداست اگراین مردم لر که گذشته شان به کاسیت ها(اصیل ترین نژادایران)برمی گرددنبودرضا خان درجریان کشف حجاب به موفقیت صددرصدرسیده بود این لرشجاع وغیرتمندبوددرحالی که تمامی اقوام سر خم کردند بافداکردن مردم ورهبرانشان حاضرنشدند ناموس خود(سرزمین،مادر،خواهرانشان)رابه حکومت بدهند.
کمی جلوترمی آییم به بعدازانقلاب وجنگ های داخلی و خارجی اش
اگرلرهادرجبهه هاحضورنداشتند حقیقتاًانقلاب سی ساله نمی شد آیاخلق عرب خوزستان را جدا نمی کردآیاکومله(جدایی طلبان کردستان)شمال غرب ایران رااز ایران جدا نمی کرد واگرهمین لرهای فعلی درایران حضورنداشته باشندآیاکشورازلحاظ قوای نظامی وامنیتی بامشکل روبرونمی شود؟آری این یعنی شجاعت اما به راستی جواب این همه وفاداری مردم لرکه دومین قوم ایران را تشکیل می دهند چه بوده؟آیاجزتحقیر فقرافزایش خودکشی و اعتیاد بین این مردم چه بوده آیا این سرزمین که بکرترین وزیباترین مناطق ایران را شامل می شوند با وجود این همه خدمت چه بوده؟آیاتمام ثروت وپیشرفت به درستی بین اقوام ایران تقسیم شده؟اینکه فقروازدست رفتن جوانان سهم ما و ثروت سهم دیگری باشد دلیل بی لیاقتی ما لرها نیست امتحان خود را پس داده ایم.بیایید کمی تامل کنیم:
این یک سیاست است
چرابعداز انقلاب با وجود به قدرت رسیدن بیش از صدها وزیرواستاندارومدیرکل وکلیه ی پست های مهم تشکیلاتی سهم این قوم بزرگ نزدیک به صفراست ولی دیگر ایران که حکومت را در دست خوددارند کاملاَثروت وقدرت رادر دست خود تقسیم می کنند وما لرها را (ذخایرانقلاب)می دانندنامی به ظاهرپرآب ورنگ ولی در باطن حقیقتی تلخ به این معنی که هروقت نیاز بود وارد عمل شویم وتا آن موقع اجازه ی دخالت نداشته باشیم چون به قول خودشان خطرناک هستیم pars&lor چه برسرمان امده که اینقدر تحقر می شویم وسخن واعتراضی نمی کنیم مدیران ومسئولین یکی پس از دیگری می آیند و می روند وما نه تنها اعتراض نمی کنیم بلکه خودمان را حامیان وطرفداران آنان می دانیم pars&lor دیگر بس است فقر-اعتیادکشی-تحقیر به خود بیاییم حق را بگیریم کسی حق را به ما نمی دهد این وظیفه ی من،تو و کلیه ی کسانی هستند که این متن را می خوانندبه گردن دیگری نیندازیم با هم اعتراض کنیم باهم حق لر را بگیریم pars&lorدر رسیدن به مقصد سخت ترین قدم قدم اول است
pars&lor
|
دو قرن سکوت 2 شهریور 87 - 23:24 | |||
|
ااین بحثو تو یکی از سایتها خوندم در مورد مظلومیت لرها در این دو قرن اخیر بود که اشک تو چشای آدم جمع میشه هر چند بهبعضی از سلطنت طلبان بر می خوره ولی چون مبحث طولانی سعی کردم اونایی که مر بوط به لرهای ساکن لرستان اینجا بیارم. قوم لُر و ستم قومیدو قرن اخیر
...لُرها در قدیم هم ثروتمند بودند و هم نیرومند. اما امروزه برای آنها فقط غرورشان باقی مانده است. چون از ثروت و نیرومندی دیگر خبری نیست.... به بعضی از دهات سر زدم، تعدادی از لُرها بهعلت ضعف ناشی از گرسنگی، حتی 5 دقیقه هم نمیتوانستند روی پا بایستند... در ایران وقتی میخواهند فقرزدگی را مجسم كنند میگویند: من یك لُر هستم!... ... فقر بیاندازه لُرها، معلول تاراج و چپاول ارتش ایران بود. این تراژدی به سیاست رضاشاه در رابطه با مطیع كردن آنان مربوط میشد... برنامهای كه بالاخره به قتلعام و غارت آنها انجامید... اما تا چه حد شخص رضاشاه مسئول تراژدی و مصیبتهای وارده بوده، مسئلهای است قابل بحث. بعید نیست كه او اطلاع كافی نداشت كه ارتش او با لُرها چه كرده و چه میكنند. شاید هم اطلاع داشت اما چشم و گوش خود را بسته بود. به هر تقدیر یكی از ننگینترین فصول تاریخ سلطنت رضاشاه به دست یكی از افسران او كه بین ایرانیان به «قصاب لُرستان» مشهور است، نوشته شده است. (ویلیام او. داگلاس. سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان و دوست داشتنی. صفحات 170و167و159) یك نسل كشی قومی , كه ازصفحات تاریخ معاصر زدوده شده است!
اسناد و مدارك تازه و نو یافته، چون نامههای محرمانه و خصوصی دربار قاجار و پهلوی، خاطرات سیاسیون و نظامیانی كه خود شخصاً در وقایع مناطق لُرنشین و قلع و قمع آنها دخیل و ناظر بوده یا حضور داشتهاند و همچنین سفرنامهها وخاطرات سیاحان بیگانه كه همزمان با وقایع اخیر، به این مناطق سفر داشتهاند كه چندی است كه به همت برخی مترجمان، برگردان و در اختیار افكار عمومی قرار گرفته، خود بهترین داور جهت قضاوت است كه گوشههایی پنهان از این دو سده جنایت، پاكسازی و نسلكشی قومی حكام فاجر و جابر را در حق قوم لُر برملا میكند. از این جمله، ناصرالدین شاه در جواب نامهای از ظلسلطان، فرزند خود،كه در آن نامه از والی لُرستان و ایلخانی بختیاری به سعایت و بدگویی پرداخته، و از سفر سیاحان خارجی به این منطقه، اظهار بدگمانی كرده، چنین پاسخ نوشته است: «...طوری باطناً بكنید كه به آنها (سیاحان خارجی) خوشنگذرد و یك اسباب وحشتی در سیاحت خود ملاحظه كرده، دیگر میل نكنند به سیاحت، و این فقره را هم از الوار و اكراد بدانند نه از شما...» (اسناد نویافته، ابراهیمصفایی، سندپانزدهم،ص87) نامه بالا، از آن جهت حائز اهمیت است كه همزمان دو سه تن از سیاحان فرنگی در لرستان به طرز مشكوكی به قتل میرسند كه بدنامی آنان برگردن یاغیگری لُرها افتاد! رضاشاه نیز، طبق دستورالعمل بالا و سیاست داخلی قاجار، زمینة حمله به لرستان را با چنین بهانهای چید و با تمهیداتی، در لرستان، سرلشكر امیر طهماسبی، وزیر راه را، كه دلخوشی از او نداشت، به توسط عمال خود به قتل رساند و آن را به لُرها نسبت داد! «... اشتباه كوچك قاتلین كه در لباس محلی با لهجه غلیظ تهرانی صحبت میكردند، معلوم كرد كه مرتكبین قتل غیر محلی و بطوریكه به زودی معلوم شد، دو نفر از گروهبانهای لشكر بودند...» (كهنه سرباز، خاطرات سیاسی و نظامی سرهنگ ستاد غلامرضا منصور رحمانی، جلد1، ص 65) قصاب لرستان
رضاشاه با چنین ترفندی، بزرگترین لشگركشی حكومت خود، به فرماندهی سپهبد امیر احمدی معروف به قصاب لرستان را علیه اتباع لُر خود، فراهم كرد و فجیعترین قومكشی تاریخ معاصر ایران را رقم زد كه متأسفانه نویسندگان، تاریخنویسان و سیاسیون مزدور و قلم به مزد در ایران، از كنار آن به راحتی گذشته و از تاریخ معاصر آن را حذف كردهاند. فجایعی كه شاید مصایب اقوام كرد و بلوچ و تركمن در تاریخ معاصر ایران، در برابر آن كوچك مینماید. «....یعنی لُرها را واقعاً «قلع و قمع» كرد. به طوریكه پشتكوه برای سالها خالی از سكنه شد. به همین جهت عنوان قصاب به او دادند....» (كهنه سرباز ...جلد 1، ص 55)
ویلیام او. داگلاس، قاضی مشهور دیوان عالی كشور امریكا كه اندكی پس از قومكشی لُرها، به لرستان سفر كرده و قصاب لرستان را نیز حضوراً ملاقات نموده، در سفرنامه خود، سرزمین شگفتانگیز، فجایع و قتل و غارت عمال حكومت وقت، سپهبد امیر احمدی و سپهبد حبیبالهخان شیبانی، نسبت، به لُرهای لرستان، بختیاری، بویر احمد و ممسنی را به تفضیل شرح داده كه برخی از وقایع فجیع كه خود دیده و یا شنیده، بسی شگفتانگیز و متأثركننده است. او از زبان پیر مردی لُر كه استثناً از قتلعام قصاب امیر احمدی، جان به در برده، چنین مینویسد: «من از او سؤال كردم كه درباره امیر احمدی چه میداند؟ او نگاهی عجیب و پرمعنی به من كرد و سری تكان داد، شرح داستان را با احتیاط تمام آغاز كرد و من خیلی تلاش كردم تا او را به بازگو كردن جزئیات ماجرا ترغیب نمایم و به او قول دادم كه آنچه را كه او میگوید برای كسی فاش نكنم یا لااقل اسمی از او به میان نیاورم.... .....ما صد نفر بودیم كه در بیست كلبه كوچك و چادر زندگی میكردیم، هزارها رأس بز وگوسفند وهزار رأس گاو وگوساله و قاطر و دهها اسب داشتیم، تعدادی از جوانان ما در قلعه فلكالافلاك محاصره شده بودند. جوانان ما بلا استثنأ كشته شدند. خوانین ما را دار زدند. ارتش پیروز شده بود. نبرد دفاعی به پایان رسیده بود حالا دیگر مانعی در راه جادّهای كه رضاشاه در نظر داشت بسازد وجود نداشت.» او داستان خود را چنین ادامه داد:
«چند روز بعد در اوردوگاه خود نشسته بودیم كه از دور گـرد و خـاك زیادی را مشـاهده كردیم عدهای از سوار نظام ارتش بودند كه چهار نعل بهطرف كلبه های م میآمدند. سرهنگی هم فرمانده این واحد بود وقتی كه به اردوگاه ما رسیدند سرهنگ با صدای رسا و بلند فرمانی صادر كرد و با این فرمان سربازها از اسب پیاده شدند. سپس سرهنگ فرمان قتل عام ما را صادر كرد و در اجرای این فرمان سربازان ما را هدف قرار داده شروع به تیراندازی كردند. تعدادی از كودكان ما هنوز در گهواره در خواب بودند و تعدادی در گوشه وكنار بازی میكردند. سربازان به هر بچهای كه میرسیدند او را میگرفتند و لوله هفتتیر خود را در شقیقه او میگذاشتند، ماشه را میكشیدند و مغز او را متلاشی میكردند. زنها جیغ میكشیدند و از چادرها به بیرون میدویدند. زن من در گوشهای خزیده بود واز ترس مثل بید میلرزید. من جلوی او ایستاده بودم و كاردی هم در دست داشتم كه یك مرتبه صدای تیراندازی بلند شد و من نقش زمین شدم و از حال رفتم.» «وقتی به هوش آمدم، زنم را در كنارم دیدم كه خون از بدنش جاری است. جسد او و جسد چند زن وبچه دیگر، روی زمین افتاده بودند. همه اینها در اثر اصابت گلولههای سربازان كشته شده بودند. ولی خود من در اثر اصابت گلولهای كه در گردنم فرورفته بود، زخمی شده بودم و آنها به خیال این كه من مردهام، مرا رها كرده بودند تا اگر احیانأ كشته نشدهام با یك مرگ تدریجی و زجرآوری بمیرم. من پس از هوش آمدن بلافاصله چشمانم را بستم و در همان وضع بیحركت باقی ماندم، چون صدای سرهنگ را شنیدم و متوجه شدم كه او و سربازانش هنوز محل را ترك نكردهاند. من از گوشه چشم و از زیر پلكهای نیمه باز آنها را دید میزدم. شما ممكن است حرف مرا باور نكنید. شما قطعأ آنچه را كه من دیدم باور نمیكنید ولی قسم به نانی كه در سفره این خانه هست آنچه میگویم حقیقت دارد» شرطبندی برسرمسافت دویدن اجسادبی سر!
خلاصه پیرمرد به سخنان خود چنین ادامه داد: «سرهنگ چندین نفر از جوانان ما را كه اسیر كرده بود جمع كرد و بلافاصله دستور داد با زغال آتش روشن كنند. من فورأ متوجه شدم در حال تدارك چه جنایت فجیعی است. او دستور داد یك طاوه آهنی بزرگ آماده كنند و طاوه را روی آتش بگذارند تا خوب تفته و قرمز رنگ بشود، آنگاه دستور داد یكی از جوانان لُر را بیاورند. دو نفر سرباز دستهای جوان را محكم گرفتند و سومی هم با یك شمشیر تیز در عقب او ایستاد سپس با اشاره سرهنگ، سرباز جلاد با شمشیر سر جوان را قطع كرد. هنگامی كه سر از بدن جدا شد و به كناری افتاد، سرهنگ فریاد كشید: « بدو...بدو» و همزمان یكی از افراد طاوه سرخ شده را روی گردن بریده چسباند. جسد بیسر از جا بلند شد و یكی دو قدم دوید و بعد افتاد. سرهنگ مثل اینكه از این عمل شنیع خود رضایت حاصل نكرده باشد فریاد كشید: «آن جوان بلند قد را بیاورید. فكر میكنیم كه او بهتر از اینها بدود.» خلاصه آن بیچاره را هم آوردند و این بار با دقت بیشتری سر او را بریدند و طاوه آهنی را روی گردن بریده محكوم قرار دادند به طوریكه این بار جسد بیسر توانست یكی دوقدم بیشتر بدود، خلاصه این عمل سبعانه ادامه پیدا كرد تا اینكه یك بار سرهنگ خودش شخصاً در این عمل شنیع شركت كرد و این بار خود مسئولیت گذاشتن طاوه آهنی تفته را روی گردن محكوم قبول نمود ولی چون او به موقع نتوانسـت طاوه را روی گردن بریـده قرار دهـد، لذا وقتـی جلاد سر محكوم را از تن جدا كرد خون از گردن محكوم در حدود یك متر فواره زد و سر و روی او و همه اطرافیان را خونی كرد.» «پس از این كه چند نفری از جوانان با این وضع فجیع كشته شدند، فكر تازهای در مغز دیوانه سرهنگ خطور كرد تا بر سر مسافت دویدن اجساد بیسر شرطبندی كنند و بر سر تعداد قدمهایی كه اجساد میتوانند بدوند برد و باخت راه بیندازند.» «خلاصه این جنایت بارها و بارها تكرار شد تا آنجا كه بالاخره اجساد و سرهای همه محكومین هر كدام یك طرف روی زمین تلمبار شد. گفتنی است كه هربار كه این عمل وحشیانه انجام میشد خود سرهنگ و افسران و درجهداران و سایر افراد مثل تماشاچیان مسابقه فوتبال با دست زدن و هورا كشیدن و هلهله دوندگان را تشویق میكردند كه قبل از افتادن هر چه بیشتر بدوند.» پیرمرد كه از فرط خشم و غضب صورتش به زردی گرائیده بود مكثی كردو من از این فرصت استفاده كردم و پرسیدم: «خوب، بالاخره در این مسابقه دو اجساد، برنده چه كسی بود؟» او چند دقیقهای سكوت كرد سپس گفت: «سرهنگ در اغلب شرطبندیها، برنده شد: فكر میكنم فقط در یكی از شرطبندیها كه جسد توانست 15 قدم بدود، هزار ریال برنده شد.» من مجدداً رو به او كرده پرسیدم: سرهنگ بعد از این ماجرا چه كرد؟ او در پاسخ به این سئوال چنین گفت: «خوب معلوم است كه چه كرد، او دستور داد همه گاوها و گوسفندان و اسب و الاغها و سایر اغنام و احشام ما را ببرند و روز بعد چند كامیون آوردند و همه اسباب و اثاثیه و بالاخره همه دار و ندار ما را از قبیل قالیها و سماورها و بشقابها و طلاآلات و زینتآلات و لباسهای ما را بار كامیون كردند و بردند.» پرسیدم: «تو در این گیرودار چه كردی؟» جواب داد: «من خودم را به طرف چشمهآبی كه داخل درّه كوچكی قرار داشت كشیدم و زخم خود را شستشو دادم. من آنقدر ضعیف شده بودم كه دو شب تمام قدرت حركت را نداشتم تا این كه روز سوم قدری حالم بهتر شد و توانستم روی پای خود بایستم و اجساد را به سختی و زحمت زیاد دفن كنم. همه مردها و زنها و بچههای ما بلا استثنأ كشته شده بودند و لاشخورها گرد آنها جمع شده بودند. بطوریكه من برای دفن كشتهها مجبور بودم آنها را از اطراف اجساد دوركنم.» مجدداًپرسیدم: «بعد از آن برای سرهنگ چه اتفاقی افتاد؟» او در پاسخ با نفرت و تحقیر غیر قابل وصفی گفت: «سرهنگ؟! ایشان به پاداش شاهكارهایی كه در لُرستان انجام داده بود، به درجه ژنرالی ارتقاء یافت و بعدها هم وزیر جنگ شد.» پرسیدم: «آیا او هنوز زنده است؟» او در جواب گفت: «بله زنده است و در تهران زندگی میكند. او اموال غارت شده از دهات ما را بار كامیونها كرد و بهغنیمت برد. «بله آن سرهنگ امروز به تیمسار امیراحمدی قصاب لرستان معروف است.» بالاخره پس از دقایقی سكوت لب به سخن گشود و گفت: «میدانی... من یك ایرانی هستم ، من كشورم را دوسـت میدارم. من حاضـرم جانم را فدای كشورم بكنم.ولی چهكنم كه مجبورم به این حقیقت هم اعتراف كنم كه من از نظامی جماعت متنفرم و امیدوارم كه تا من زندهام بهچشم خود ببینم كه خداوند انتقام ما را از آنها بگیرد.» ساكت! واِلا میگم امیراحمدی تو را بخورد!
ویلیامداگلاس، بعدها خود شخصاً قصاب لرستان را ملاقات كرد و چنین نوشت: «مدتی بعد از این ماجرا بود كه من امیراحمدی را در یكی از گاردن پارتیها در تهران ملاقات كردم، او مردی بود چهارشانه راست قامت كه ظاهراً شصت ساله بنظر میرسید. او ضمناً دارای یك سیبیل سیاه چخماقی و چشمانی نافذ بود: او یك سری دندانهای طلایی داشت كه هنگام خندیدن بهخوبی نمایان میشد. به زبان روسی و تركی آشنایی داشت و در ارتش قزاقستان در روسیه آموزش دیده بود. در آن ایام هنوز هم آثار تكبر، نخوت و جسارت از سیمایش و بهخصوص از طرز صحبت و آهنگ صدایش حتی هنگام بحثهای خصوصی و خودمانیاش هویدا بود. در این حیص و بیص خانمی از او سؤال كرد: «تیمسار! مناسبات شما با مردم لُرستان در حال حاضر چگونه است؟» او در جواب گفت: «آنها با احترام از من یاد میكنند. امروز اسم من در اغلب خانوادهها مطرح است.» خانم دوباره سؤال كرد: «ولی چگونه؟» او خندید، با این خنده همه دندانهای طلاییاش نمودار گردید و پس از مدتی خندیدن گفت: «به این نحو، كه اگر كودكی در لرستان گریه بكند، مادرش برای ساكت كردن او میگوید: ساكت! والاّ میگم امیراحمدی تو را با خودش ببرد.» لشكر شرق، آوارگان لُر را تحویل بگیرد! فجایع پس از قتل عام نیز شنیدنی است: «... در پشتكوه، فقط آن عدهای از لرها كه به عراق گریختند، زنده ماندند و بقیه تمام كشته شدند، در پیشكوه كه به علت فعالیت راهسازی و وجود مهندسین و تكنسینها، كشتار به آن صورت میسر نبود، تصمیم به كوچاندن لُرها به خراسان گرفته شد كه چگونگی عمل غیرانسانی آن، ممكن است خود موضوع تراژدی كم نظیری باشد.» (كهنه سرباز ....جلد 1 ص 66)
«... برای جلوگیری از اغتشاشات حاصله، بعضی از طوایف كه اقامت آنها در برخی نقاط لرستان، مضر و اصولاً تحریكات مینموند، این قبیل طوایف كوچ داده شده و در حدود تهران تا خراسان و از طرفی خوزستان اسكان پیدا كردند....» (كاوه بیات، گزارشی از عملیات نظامی لرستان درسال 8 و 1307 شمسی توسط تیمسار رضاقلی جلایر، مجله شقایق، سال 1376، ش2، ص66)
«...گروهان هنگ آهن، الوار را تا شاهرود رسانیده، در آنجا تحویل لشكر شرق نمود. كوچاندن این الوار بسیار مشكل و كار پرزحمتی بود. یك قسمت دیگر از الوار پس از چند روز كوچانده شدند و در ورامین سكنی گزیدند... به این ترتیب قضیه لُرستان خاتمه پیدا كرد. از این تاریخ به بعد شروع به استفاده از موقعیت شد و برای عمران وآبادی لُرسـتان نقشـههایی طـرح و عمل شد(؟؟!!)...» ( كاوه بیات، گزارشی از عملیات نظامی لرستان ... ص 76)
اینكه، نقشههای وعده شده بالا، جهت عمران و آبادی لرستان و مابقی سرزمینهای لُرنشین، آیا طی پنجاه سال حكومت پهلوی طرح و عملی شد، قضاوتش با خوانندگان منصف است.؟! اما داستان تبعیدیان لُر و پیامدهای آن و كوچهای اجباری نیز حكایت خود را دارد كه سخت متأثر كننده است. هزاران خانواده لُرفیلی و لُر بختیاری، طی اقدامی عجولانه با خشونت تمام توسط نظامیان از كوهستان زاگرس به صحرا و بیابانهای خراسان و قم و...یعنی هزاران كیلومتر دورتر از سرزمین آبا و اجدادی خود كوچانده شدند |
این مطلب توسط یکی از دوستان لر تهیه شده