تبليغاتX
AZAD-ABAD-SHADAB

دو قرن سکوت

2 شهریور 87 - 23:24

ااین بحثو تو یکی از سایتها خوندم در مورد مظلومیت لرها در این دو قرن اخیر بود که اشک تو چشای آدم جمع میشه هر چند بهبعضی از سلطنت طلبان بر می خوره ولی چون مبحث طولانی سعی کردم اونایی که مر بوط به لرهای ساکن لرستان اینجا بیارم.

قوم لُر و ستم قومی

دو قرن اخیر

 

...لُرها در قدیم هم ثروتمند بودند و هم نیرومند. اما امروزه برای آنها فقط غرورشان باقی مانده است. چون از ثروت و نیرومندی دیگر خبری نیست.... به بعضی از دهات سر زدم، تعدادی از لُرها به‏علت ضعف ناشی از گرسنگی، حتی 5 دقیقه هم نمیتوانستند روی پا بایستند... در ایران وقتی می‏خواهند فقرزدگی را مجسم كنند می‏گویند: من یك لُر هستم!...

... فقر بی‏اندازه لُرها، معلول تاراج و چپاول ارتش ایران بود. این تراژدی به سیاست رضاشاه در رابطه با مطیع كردن آنان مربوط می‏شد... برنامه‏ای كه بالاخره به قتل‏عام و غارت آنها انجامید... اما تا چه حد شخص رضاشاه مسئول تراژدی و مصیبت‏های وارده بوده، مسئله‏ای است قابل بحث. بعید نیست كه او اطلاع كافی نداشت كه ارتش او با لُرها چه كرده و چه می‏كنند. شاید هم اطلاع داشت اما چشم و گوش خود را بسته بود. به هر تقدیر یكی از ننگین‏ترین فصول تاریخ سلطنت رضاشاه به دست یكی از افسران او كه بین ایرانیان به «قصاب لُرستان» مشهور است، نوشته شده است.

(ویلیام او. داگلاس. سرزمین شگفت انگیز و مردمی مهربان و دوست داشتنی. صفحات 170و167و159)

یك نسل كشی قومی , كه ازصفحات تاریخ معاصر زدوده شده است!

 

اسناد و مدارك تازه و نو یافته، چون نامه‏های محرمانه و خصوصی دربار قاجار و پهلوی، خاطرات سیاسیون و نظامیانی كه خود شخصاً در وقایع مناطق لُرنشین و قلع و قمع ‌آنها دخیل و ناظر بوده یا حضور داشته‏اند و هم‏چنین سفرنامه‏ها وخاطرات سیاحان بیگانه كه همزمان با وقایع اخیر، به این مناطق سفر داشته‏اند كه چندی است كه به همت برخی مترجمان، برگردان و در اختیار افكار عمومی قرار گرفته، خود بهترین داور جهت قضاوت است كه گوشه‏هایی پنهان از این دو سده جنایت، پاكسازی و نسل‏كشی قومی حكام فاجر و جابر را در حق قوم لُر برملا می‏كند.

از این جمله، ناصرالدین شاه در جواب نامه‏ای از ظل‏سلطان، فرزند خود،كه در آن نامه از والی لُرستان و ایلخانی بختیاری به سعایت و بدگویی پرداخته، و از سفر سیاحان خارجی به این منطقه، اظهار بدگمانی كرده، چنین پاسخ نوشته است:

«...طوری باطناً بكنید كه به آنها (سیاحان خارجی) خوش‏نگذرد و یك اسباب وحشتی در سیاحت خود ملاحظه كرده، دیگر میل نكنند به سیاحت،  و این فقره را هم از الوار و اكراد بدانند نه از شما...» (اسناد نویافته، ابراهیم‏صفایی، سندپانزدهم،ص87)

نامه بالا، از آن جهت حائز اهمیت است كه همزمان دو سه تن از سیاحان فرنگی در لرستان به طرز مشكوكی به قتل می‏رسند كه بدنامی آنان برگردن یاغیگری لُرها افتاد!

رضاشاه نیز، طبق دستورالعمل بالا و سیاست داخلی قاجار، زمینة حمله به لرستان را با چنین بهانه‏ای چید و با تمهیداتی، در لرستان، سرلشكر امیر طهماسبی، وزیر راه را، كه دلخوشی از او نداشت، به توسط عمال خود به قتل رساند و آن را به لُرها نسبت داد!

«... اشتباه كوچك قاتلین كه در لباس محلی با لهجه غلیظ تهرانی صحبت می‏كردند، معلوم كرد كه مرتكبین قتل غیر محلی و بطوری‏كه به زودی معلوم شد، دو نفر از گروهبان‏های لشكر بودند...»

(كهنه سرباز، خاطرات سیاسی و نظامی سرهنگ ستاد غلامرضا منصور رحمانی، جلد1، ص 65)

قصاب لرستان  

 

    سال اول شماره اول

      23

رضاشاه با چنین ترفندی، بزرگترین لشگركشی حكومت خود، به فرماندهی سپهبد امیر احمدی معروف به قصاب لرستان را علیه اتباع لُر خود، فراهم كرد و فجیع‏ترین قوم‏كشی تاریخ معاصر ایران را رقم زد كه متأسفانه نویسندگان، تاریخ‏نویسان و سیاسیون مزدور و قلم به مزد در ایران، از كنار آن به راحتی گذشته و از تاریخ معاصر آن را حذف كرده‏اند. فجایعی كه شاید مصایب اقوام كرد و بلوچ و تركمن در تاریخ معاصر ایران، در برابر آن كوچك می‏نماید.

«....یعنی لُرها را واقعاً «قلع و قمع» كرد. به طوری‏كه پشتكوه برای سال‏ها خالی از سكنه شد. به همین جهت عنوان قصاب به او دادند....»

(كهنه سرباز ...جلد 1، ص 55)

 

ویلیام‏ او. داگلاس، قاضی مشهور دیوان عالی كشور امریكا كه اندكی پس از قوم‏كشی لُرها، به لرستان سفر كرده و قصاب لرستان را نیز حضوراً ملاقات نموده، در سفرنامه خود، سرزمین شگفت‏انگیز، فجایع و قتل و غارت عمال حكومت وقت، سپهبد امیر احمدی و سپهبد حبیب‏اله‏خان شیبانی، نسبت، به لُرهای لرستان، بختیاری، بویر احمد و ممسنی را به تفضیل شرح داده كه برخی از وقایع فجیع كه خود دیده و یا شنیده، بسی شگفت‏انگیز و متأثركننده است.

او از زبان پیر مردی لُر كه استثناً از قتل‏عام قصاب امیر احمدی، جان به در برده، چنین می‏نویسد:

«من از او سؤال كردم كه درباره امیر احمدی چه می‏داند؟ او نگاهی عجیب و پرمعنی به من كرد و سری تكان داد، شرح داستان را با احتیاط تمام آغاز كرد و من خیلی تلاش كردم تا او را به بازگو كردن جزئیات ماجرا ترغیب نمایم و به او قول دادم كه آنچه را كه او می‏گوید برای كسی فاش نكنم یا لااقل اسمی از او به میان نیاورم....

.....ما صد نفر بودیم كه در بیست كلبه كوچك و چادر  زندگی می‏كردیم، هزارها رأس بز وگوسفند وهزار رأس گاو وگوساله و قاطر و ده‏ها اسب داشتیم، تعدادی از جوانان ما در قلعه فلك‏الافلاك محاصره شده بودند. جوانان ما بلا استثنأ كشته شدند. خوانین ما را دار زدند. ارتش پیروز شده بود. نبرد دفاعی به پایان رسیده بود حالا دیگر مانعی در راه جادّه‏ای كه رضاشاه در نظر داشت بسازد وجود نداشت.»

او داستان خود را چنین ادامه داد:

قومیت و تاریخ

«چند روز بعد در اوردوگاه خود نشسته بودیم كه از دور گـرد و خـاك زیادی را مشـاهده كردیم عده‏ای از سوار نظام ارتش بودند كه چهار نعل به‏طرف كلبه ‏های م می‏آمدند. سرهنگی هم فرمانده این واحد بود وقتی كه به اردوگاه ما رسیدند سرهنگ با صدای رسا و بلند فرمانی صادر كرد و با این فرمان سربازها از اسب پیاده شدند. سپس سرهنگ فرمان قتل عام ما را صادر كرد و در اجرای این فرمان سربازان ما را هدف قرار داده شروع به تیراندازی كردند. تعدادی از كودكان ما هنوز در گهواره در خواب بودند و تعدادی در گوشه وكنار بازی می‏كردند. سربازان به هر بچه‏ای كه می‏رسیدند او را می‏گرفتند و لوله هفت‏تیر خود را در شقیقه او می‏گذاشتند، ماشه را می‏كشیدند و مغز او را متلاشی می‏كردند. زنها جیغ می‏كشیدند و از چادرها به بیرون می‏دویدند. زن من در گوشه‏ای خزیده بود واز ترس مثل بید می‏لرزید. من جلوی او ایستاده بودم و كاردی هم در دست داشتم كه یك مرتبه صدای تیراندازی بلند شد و من نقش زمین شدم و از حال رفتم.»

«وقتی به هوش آمدم، زنم را در كنارم دیدم كه خون از بدنش جاری است. جسد او و جسد چند زن وبچه دیگر، روی زمین افتاده بودند. همه اینها در اثر اصابت گلوله‏های سربازان كشته شده بودند. ولی خود من در اثر اصابت گلوله‏ای كه در گردنم فرورفته بود، زخمی شده بودم و آنها به خیال این كه من مرده‏ام، مرا رها كرده بودند تا اگر احیانأ كشته نشده‏ام با یك مرگ تدریجی و زجرآوری بمیرم. من پس از هوش آمدن بلافاصله چشمانم را بستم و در همان وضع بی‏حركت باقی ماندم، چون صدای سرهنگ را شنیدم و متوجه شدم كه او و سربازانش هنوز محل را ترك نكرده‏اند. من از گوشه چشم و از زیر پلك‏های نیمه باز آنها را دید می‏زدم. شما ممكن است حرف مرا باور نكنید. شما قطعأ آنچه را كه من دیدم باور نمی‏كنید ولی قسم به نانی كه در سفره این خانه هست آنچه می‏گویم حقیقت دارد»

شرط‏بندی برسرمسافت دویدن اجسادبی سر!

 

خلاصه پیرمرد به سخنان خود چنین ادامه داد:

«سرهنگ چندین نفر از جوانان ما را كه اسیر كرده بود جمع كرد و بلافاصله دستور داد با زغال آتش روشن كنند. من فورأ متوجه شدم در حال تدارك چه جنایت فجیعی است. او دستور داد یك طاوه آهنی بزرگ آماده كنند و طاوه را روی آتش بگذارند تا خوب تفته و قرمز رنگ بشود، آنگاه دستور داد یكی از جوانان لُر را بیاورند. دو نفر سرباز دستهای جوان را محكم گرفتند و سومی هم با یك شمشیر تیز در عقب او ایستاد سپس با اشاره سرهنگ، سرباز جلاد با شمشیر سر جوان را قطع كرد. هنگامی كه سر از بدن جدا شد و به كناری افتاد، سرهنگ فریاد كشید: « بدو...بدو» و همزمان یكی از افراد طاوه سرخ شده را روی گردن بریده چسباند. جسد بی‏سر از جا بلند شد و یكی دو قدم دوید و بعد افتاد. سرهنگ مثل اینكه از این عمل شنیع خود رضایت حاصل نكرده باشد فریاد كشید: «آن جوان بلند قد را بیاورید. فكر می‏كنیم كه او بهتر از این‏ها بدود.» خلاصه آن بیچاره را هم آوردند و این بار با دقت بیشتری سر او را بریدند و طاوه آهنی را روی گردن بریده محكوم قرار دادند به طوری‏كه این بار جسد بی‏سر توانست یكی دوقدم بیشتر بدود، خلاصه این عمل سبعانه ادامه پیدا كرد تا اینكه یك بار سرهنگ خودش شخصاً در این عمل شنیع شركت كرد و این بار خود مسئولیت گذاشتن طاوه آهنی تفته را روی گردن محكوم قبول نمود ولی چون او به موقع نتوانسـت طاوه را روی گردن بریـده قرار دهـد، لذا وقتـی جلاد سر محكوم را از تن جدا كرد خون از گردن محكوم در حدود یك متر فواره زد و سر و روی او و همه اطرافیان را خونی كرد.»

«پس از این كه چند نفری از جوانان با این وضع فجیع كشته شدند، فكر تازه‏ای در مغز دیوانه سرهنگ خطور كرد تا بر سر مسافت دویدن اجساد بی‏سر شرط‏بندی كنند و بر سر تعداد قدم‏هایی كه اجساد می‏توانند بدوند برد و باخت راه بیندازند.»

«خلاصه این جنایت بارها و بارها تكرار شد تا آنجا كه بالاخره اجساد و سرهای همه محكومین هر كدام یك طرف روی زمین تلمبار شد. گفتنی است كه هربار كه این عمل وحشیانه انجام می‏شد خود سرهنگ و افسران و درجه‏داران و سایر افراد مثل تماشاچیان مسابقه فوتبال با دست ‏زدن و هورا كشیدن و هلهله دوندگان را تشویق می‏كردند كه قبل از افتادن هر چه بیشتر بدوند.»

پیرمرد كه از فرط خشم و غضب صورتش به زردی گرائیده بود مكثی كردو من از این فرصت استفاده كردم و پرسیدم: «خوب، بالاخره در این مسابقه دو اجساد، برنده چه كسی بود؟»

او چند دقیقه‏ای سكوت كرد سپس گفت: «سرهنگ در اغلب شرط‏بندی‏ها، برنده شد: فكر می‏كنم فقط در یكی از شرط‏بندیها كه جسد توانست 15 قدم بدود، هزار ریال برنده شد.»

من مجدداً رو به او كرده پرسیدم: سرهنگ بعد از این ماجرا چه كرد؟ او در پاسخ به این سئوال چنین گفت:

«خوب معلوم است كه چه كرد، او دستور داد همه گاوها و گوسفندان و اسب و الاغ‏ها و سایر اغنام و احشام ما را ببرند و روز بعد چند كامیون آوردند و همه اسباب و اثاثیه و بالاخره همه دار و ندار ما را از قبیل قالی‏ها و سماورها و بشقاب‏ها و طلاآلات و زینت‏آلات و لباس‏های ما را بار كامیون كردند و بردند.»

پرسیدم: «تو در این گیرودار  چه كردی؟»

جواب داد: «من خودم را به طرف چشمه‏آبی كه داخل درّه كوچكی قرار داشت كشیدم و زخم خود را شستشو دادم. من آنقدر ضعیف شده بودم كه دو شب تمام قدرت حركت را نداشتم تا این كه روز سوم قدری حالم بهتر شد و توانستم روی پای خود بایستم و اجساد را به سختی و زحمت زیاد دفن كنم. همه مردها و زن‏ها و بچه‏های ما بلا استثنأ كشته شده بودند و لاشخورها گرد آنها جمع شده بودند. بطوری‏كه من برای دفن كشته‏ها مجبور بودم آنها را از اطراف اجساد دوركنم.»

مجدداًپرسیدم: «بعد از آن برای سرهنگ چه اتفاقی افتاد؟»

او در پاسخ با نفرت و تحقیر غیر قابل وصفی گفت:

«سرهنگ؟! ایشان به پاداش شاهكارهایی كه در لُرستان انجام داده بود، به درجه ژنرالی ارتقاء یافت و بعدها هم وزیر جنگ شد.»

پرسیدم: «آیا او هنوز زنده است؟»

او در جواب گفت: «بله زنده است و در تهران زندگی می‏كند. او اموال غارت شده از دهات ما را بار كامیون‏ها كرد و به‏غنیمت برد.

«بله آن سرهنگ امروز به تیمسار امیراحمدی قصاب لرستان معروف است.»

بالاخره پس از دقایقی سكوت لب به سخن گشود و گفت: «میدانی... من یك ایرانی هستم ، من كشورم را دوسـت میدارم. من حاضـرم جانم را فدای كشورم بكنم.ولی چه‏كنم كه مجبورم به این حقیقت هم اعتراف كنم كه من از نظامی جماعت متنفرم و امیدوارم كه تا من زنده‏ام به‏چشم خود ببینم كه خداوند انتقام ما را از آنها بگیرد.»

ساكت! واِلا میگم امیراحمدی تو را بخورد!

 

ویلیام‏داگلاس، بعدها خود شخصاً قصاب لرستان را ملاقات كرد و چنین نوشت:

«مدتی بعد از این ماجرا بود كه من امیراحمدی را در یكی از گاردن پارتی‏ها در تهران ملاقات كردم، او مردی بود چهارشانه راست قامت كه ظاهراً شصت ساله بنظر می‏رسید. او ضمناً دارای یك سیبیل سیاه چخماقی و چشمانی نافذ بود: او یك سری دندان‏های طلایی داشت كه هنگام خندیدن به‏خوبی نمایان می‏شد. به زبان روسی و تركی آشنایی داشت و در ارتش قزاقستان در روسیه آموزش دیده بود. در آن ایام هنوز هم آثار تكبر، نخوت و جسارت از سیمایش و به‏خصوص از طرز صحبت و آهنگ صدایش حتی هنگام بحث‏های خصوصی و خودمانی‏اش هویدا بود.

در این حیص و بیص خانمی از او سؤال كرد: «تیمسار! مناسبات شما با مردم لُرستان در حال حاضر چگونه است؟» او در جواب گفت: «آنها با احترام از من یاد می‏كنند. امروز اسم من در اغلب خانواده‏ها مطرح است.»

خانم دوباره سؤال كرد: «ولی چگونه؟»

او خندید، با این خنده همه دندان‏های طلایی‏اش نمودار گردید و پس از مدتی خندیدن گفت: «به این نحو، كه اگر كودكی در لرستان گریه بكند، مادرش برای ساكت كردن او می‏گوید: ساكت! والاّ میگم امیراحمدی تو را با خودش ببرد.»

لشكر شرق، آوارگان لُر را تحویل بگیرد!   فجایع پس از قتل عام نیز شنیدنی است: «... در پشتكوه، فقط آن عده‏ای از لرها كه به عراق گریختند، زنده ماندند و بقیه تمام كشته شدند، در پیشكوه كه به علت فعالیت راهسازی و وجود مهندسین و تكنسین‏ها، كشتار به آن صورت میسر نبود، تصمیم به كوچاندن لُرها به خراسان گرفته شد كه چگونگی عمل غیرانسانی آن، ممكن است خود موضوع تراژدی كم نظیری باشد.»                               (كهنه سرباز ....جلد 1 ص 66)

 

«... برای جلوگیری از اغتشاشات حاصله، بعضی از طوایف كه اقامت آنها در برخی نقاط لرستان، مضر و اصولاً تحریكات می‏نموند، این قبیل طوایف كوچ داده شده و در حدود تهران تا خراسان و از طرفی خوزستان اسكان پیدا كردند....»

(كاوه بیات، گزارشی از عملیات نظامی لرستان درسال 8 و 1307 شمسی توسط تیمسار رضاقلی ‏جلایر، مجله شقایق، سال 1376، ش2، ص66)

 

«...گروهان هنگ آهن، الوار را تا شاهرود رسانیده، در آنجا تحویل لشكر شرق نمود. كوچاندن این الوار بسیار مشكل و كار پرزحمتی بود. یك قسمت دیگر از الوار پس از چند روز كوچانده شدند و در ورامین سكنی گزیدند... به این ترتیب قضیه لُرستان خاتمه پیدا كرد. از این تاریخ به بعد شروع به استفاده از موقعیت شد و برای عمران وآبادی لُرسـتان نقشـه‏هایی طـرح و  عمل شد(؟؟!!)...»

 ( كاوه بیات، گزارشی از عملیات نظامی لرستان ... ص 76)

 قومیت     و تاریخ

 اینكه، نقشه‏های وعده شده بالا، جهت عمران و آبادی لرستان و مابقی سرزمین‏های لُرنشین، آیا طی پنجاه سال حكومت پهلوی طرح و عملی شد، قضاوتش با خوانندگان منصف است.؟! اما داستان تبعیدیان لُر و پیامدهای آن و كوچ‏های اجباری نیز حكایت خود را دارد كه سخت متأثر كننده است. هزاران خانواده لُرفیلی و لُر بختیاری، طی اقدامی عجولانه با خشونت تمام توسط نظامیان از كوهستان زاگرس به صحرا و بیابان‏های خراسان و قم و...یعنی هزاران كیلومتر دورتر از سرزمین آبا و اجدادی خود كوچانده شدند

 این مطلب توسط یکی از دوستان لر تهیه شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:39  توسط PARS&LOR  |